تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى - خوانش دو
..


همين‌كه باران زد

 

(خوانش شعري از بيژن نجدي(

 

   


همين‌كه مزرعه پوست به گندم داد، ساقه كشيد
                                   در سرنوشت سبز گياهى‌‌اش
همين كه بارا‌ن زد
                  ساقه بازگشت به خانه‌اش در خاك
زنى پرسيد: «امروز چند شنبه است پسرم؟»
مردى فرياد زد: «خدايا سال هزار و سيصد و چند است»


پاييز كه بيايد من يازده ساله مى‌‌شوم
          دلم مى‌خواهد با مادرم بروم، زير چادرش
             وقتى كه روز‌ها
             غروب ِ هر روز نماز مى‌‌خواند
پاييز است
   از زير چادر نمازش آمده‌ام
                                   پير.
با دندانم نوشتم: خشم
مثل گاو‌هاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب
با پاهايم نوشتم: ساقه‌هاى سبز برنج، مثل گاو‌هاى لاهيجان
چقدر مهربان اما
چقدر خسته
در برنج‌زار‌هاى سرد.*


اين شعر بحث زمان را در حوزه‌ى خاطرات مطرح مى‌‌كند و آن را با آرزو‌ها درمى‌‌آميزد، يعنى آن‌كه در اين شعر، گذشت زمان را داريم كه شاعر، آرزوها و يا به عبارت بهتر، زمان‌هاى نيامده را ياد مى‌‌كند و چه‌بسا اين زمان‌هاى نيامده، هرگز نيايد و شاعر در همان زمان‌هاى زيسته‌ى خود باقى بماند، اما عجله لازم نيست! با من بياييد!
اين شعر نجدى توالى زمان‌ها را به شكل مرحله‌يى بارور يا روش‌مند مطرح مى‌‌كند اما به سير تحويلى و منطقى آن كار ندارد يعنى روايت اين شعر نه از كاشت و برداشت بل‌كه از فراروى در توالى آن خبر مى‌‌آورد:
در آغاز شعر با زمان نهفته روبه‌رو مى‌‌شويم: همين‌كه مزرعه پوست به گندم داد، ساقه كشيد/ در سرنوشت سبز گياهى‌‌اش .اين زمان نهفته مرحله‌ى اول بارورى اين مزرعه يا اين شعر است، يعنى‌ شعر، همان مزرعه را شامل مى‌‌شود كه عناصر آن منطبق بر گرايش‌هاى طبيعيى‌ست: گندم، پوست، ساقه، سبز، گياه.
شعر در مرحله‌ى دوم بارآورى، به زمان شناور مى‌‌رسد و نهفتگى زمان به معلق بودن مى‌‌انجامد: همين‌كه باران زد/ ساقه بازگشت به خانه‌اش در خاك. مهم اين‌كه در اين مرحله از روايتِ بر ساخته نيز عناصر بر گرايش‌هاى طبيعى منطبق است يعنى زمان نهفته، از حيات آغازين حكايت داشت و زمان شناور، از ادامه‌ى آن در همان حوزه.
اگر آغاز مصراع‌ها در اين دو زمان (نهفته ‌ـ شناور) باهم‌نويسى شود مى‌‌توان به نتيجه‌ى مهم‌ترى رسيد:
آغاز زمان نهفته: همين‌كه مرزعه پوست به گندم داد.
آغاز زمان شناور: همين‌كه باران زد.
نجدى زمان را با يك كنش توضيح مى‌‌دهد، به‌ويژه آن‌كه فعل در انتهاى اين جملات، حضور كنش را بيش‌تر به رخ مى‌‌كشد، ما با اين تأكيد به ياد متون مقدس مى‌‌افتيم كه چنين لحنى را به كار مى‌‌گيرند تا زمانى نيامده را توضيح دهند و اين توضيح، گاهى با اخطار و گاهى با بشارت همراه است و روى همان نيامدگى آن تأكيد دارد اما مى‌‌خواهد حكم كند كه وقوع آن حتمى‌ست.
نجدى در اين آغاز، همين روش را در پيش گرفته است و اگرچه گرايش‌هاى عناصر او طبيعى‌ست اما انگار مى‌‌خواهد با تكيه بر لحن‌ «همين‌كه» ـ دال بر نهفته يا شناور بودن زمان ـ زمانى ناشناخته اما محتوم را ياد‌آور شود. به‌ويژه آن‌كه شعر، در ادامه به زمان تقويمى مى‌‌رسد اما اين زمان تقويمى نيز مبهم و ناشناخته است: زنى پرسيد: « امروز چند شنبه است پسرم؟ »/ مردى فرياد زد: «خدايا سال هزار و سيصد‌ و چند است؟»
اين شعر با توالى بر ساخته‌ى زمان همراه بود:

 1.زمان نهفته (حاكى از ازل(

 2.زمان شناور (حاكى از تاريخ(
 
3.زمان تقويمى (حاكى از امروز(
يعنى شعر، از بى‌‌زمانى به زمان حال مى‌‌رسد و در اين روند با عناصرى در حوزه‌ى گرايش‌هاى طبيعى روبه‌روست. با همه‌ى اين‌ها، اين عناصر حالت مبهم خود را دارند چراكه توالى زمان توالى دقيق و منطبق بر واقعيت نيست، وانگهى لحن مصراع‌ها با توجه به متون مقدس، به زمانى نيامده اما محتوم دلالت دارد. اين ويژگى، شدت خود را در زمان تقويمى بيش از پيش نشان مى‌‌دهد چنان‌كه زمان تقويمى هم مبهم است: چند شنبه/ هزار و سيصد و چند.
نجدى زمان را در بى‌‌زمانى تعريف مى‌‌كند اما وقتى به زمان تقويمى مى‌‌رسد عناصر شعر از گرايش‌هاى طبيعى به گرايش‌هاى اجتماعى تبديل مى‌‌شوند چنان‌كه ديگر به جاى مزرعه و گندم و باران، از زن و مرد سخن به ميان مى‌‌آيد. البته اين حوزه‌ى اجتماعى از آن حوزه‌ى طبيعى دور نيست و اين دور نبودن دو وجه دارد:
1. وجه اول (وجه نزديك اما بديهى و غير قابل قبول): اين‌كه زن و مرد در نهايت جزيى از طبيعت‌اند و مى‌‌توانند در همان مزرعه حضور داشته‌ باشند.
2. وجه دوم (وجه دور و در عين حال برساخته و  قابل قبول) اين‌كه با توجه به لحن «همين‌كه» ـ برگرفته از متون مقدس ـ و گذر از زمان‌هاى مختلف و تكيه بر مفاهيم اساطيرى‌ِ پنهان در چنين روندى، معتقد باشيم كه زن ـ با توجه به بارورى و زايندگى ـ در اين‌جا همان زمين است، و مرد‌ ـ در مفهوم مطلق انسان ـ همان اجتماع مردمان. به‌ويژه آن‌كه زن در اين دو مصراع مرد را « پسرم » خوانده است. اين نكته نيز بر چنين نگرشى صحه مى‌‌‌گذارد.
در ادامه، عناصر شعر در حوزه‌ى گرايش‌هاى اجتماعى قرار دارد و همان عناصر جديد (مادر و پسر) شكلى عينى‌‌تر به خود مى‌‌گيرند، در اين ميان عينيت زمان نيز قابل تأكيد است: پاييز كه بيايد من يازده ساله مى‌‌شوم/ دلم مى‌‌خواهد با مادرم بروم، زير چادرش/ وقتى‌كه روز‌ها/ غروب هر روز نماز مى‌‌خواند.
عينيت زمان: پاييز/ يازده ساله/ روز‌ها/ غروب
عينيت عناصر: من/ مادرم/ چادر ‍]نماز]/ نماز خواندن
چنين وضوحى در حوزه‌ى اجتماعى، با تأثير از گرايش‌هاى سه‌گانه‌ى زمان در ابتداى شعر (زمان نهفته/ زمان شناور/ زمان تقويمى) به ذكر خاطرات مى‌‌رسد يعنى آن روند، نتيجه‌ى عكس خود را مى‌‌تواند داشته باشد كه در اين‌جا با توجه به عينيت زمان، صرفاً جنبه‌هاى تقويمى ـ و البته بديهى ـ را در برمى‌‌گيرد:
پاييز است/ از زير چادر نمازش آمده‌ام/ پير.
نكته‌ى شگفت‌آور در بازى با زمان همين است كه بازگشت به گذشته‌ى زمان، خود را به پيش‌ر‌َوى در آينده‌ى زمان تبديل مى‌‌كند و اين نكته يكى از فراروى‌‌هاى برجسته‌ى اين شعر است. اين پيش‌ر‌َوى در آينده با آرزو‌ها همراه مى‌‌شود و به حوزه‌هاى اجتماعى امروز اشاره مى‌‌كند:

 با دندانم نوشتم: خشم/ مثل گاو‌هاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب/ با پاهايم نوشتم: ساقه‌‌هاى سبز برنج، مثل گاو‌هاى لاهيجان.
قدر مسلم زمان تقويمى و بديهى در اين نگرش، بايد در همه‌ى حوزه‌هاى اجتماعى توسعه پيدا كند، اما همين توسعه، بى ‌تمهيد شاعرانه صورت نمى‌‌گيرد: آرزو‌هاى شاعر با عنصرى واسطه درمى‌‌آميزد: «گاو». اين عنصر حد فاصل انسان ـ نماينده‌ى اجتماع ـ، و مزرعه ـ نماينده‌ى طبيعت ـ است، يعنى نجدى مى‌‌خواهد افتراق پيش‌آمده از روند زمانى را ـ كه از طبيعت به اجتماع رسيده بود‌ ـ با اين عنصر به تعديل برساند: با دندانم نوشتم: خشم/ مثل گاو‌هاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب/ با پاهايم نوشتم: ساقه‌هاى سبز برنج، مثل گاو‌هاى لاهيجان
اما اين گاو در برنج‌زار‌هاى سرد، مهربان است و خسته! وقتى تا اين حد به يكى شدن گاو و انسان معتقد باشيم كه صفات انسان را بر صفات گاو منطبق كنيم، آن‌گاه فاصله‌ى ميان طبيعت و اجتماع را برداشته‌ايم و نجدى مى‌‌خواهد همين كار را بكند. منظور او از آن زمان‌هاى سه‌گانه (زمان نهفته، زمان شناور، زمان تقويمى) و گذر از حوزه‌ى طبيعى به حوزه‌ى اجتماعى همين تلفيق است كه تفاوتى ميان اجتماع و طبيعت باقى نماند. اما مى‌‌دانيم كه چنين چيزي يك آرزو‌ست و براى همين، نجدى اين شعر را در آن توالى زمان، به خاطرات و آرزو‌ها رسانده است تا آرزوى بزرگ‌ترى را به عنوان ايده‌آل خود در جهانى برتر و مبهم عنوان كند اما منظور نهايى او شايد همين باشد كه اين جهان مبهم، در عين حال محتوم نيز باشد، چنان‌كه لحن شعر در عبارت همين‌كه به چنين نكته‌يى اشاره مى‌‌كند.

 

 

پانوشت:

 

بيژن نجدى، گزيده‌ى ادبيات معاصر/105،ص72-71

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 9:30  توسط آفاق شوهانی  |