تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى - مجموعه‌ى شعر«تنهاتر از آغاز»
..

 

تنهاتر از آغاز

 

 

آفاق شوهانى 

 

 

 

تهران: نشر نشانه، 1376

 

 

 

فصل اول:

 

از اسب

 

 

... و اسب كه در خاطرات ِ من دور بود

از تاقچه مى‌گذرد.

 

پشت ِ مرز ِ چوبى

بر قلعه، چند تكه ابر مى‌خوانَد.

چشم كه مى‌گشايم

به جز رود و جفت ِ‌كفش‌هايم كسى‌نيست

شيفته از شيهه‌ى باد

مى‌روم تا دستْ بر يال ِ اسب برخيزم از خويش.

تا چشم كار مى‌كند:

اسب نيست.

درختى كه كنار ماه، ‌برگ برگ مى‌گريد در آب

اسبش را گم كرده است

و من كنار رود سنگ مى‌شوم

بر چين و چروك ماه.

 

سر بر دامنش

از در ِ نقره‌يى ِ قديم مى‌گذرم

و در آستانه، مادر ايستاده:

ـ مادر!

بگو ماه من! مادر!

آن خانه‌ى قديمى كجاست؟

آن حياط توت و گردو،

آن درخت سيب،

كه سرشار از خورشيد بود،

آن سه‌درى ِ ساده كه به هم راه داشت،

و آن صندوقچه‌ى كوچك كه اسب من بود؟

 

همه‌چيز در باد شيهه مى‌كشد

تنها صداى كودكى

از درخت ِ كنار ِ رود، گنجشك مى‌شود

مى‌ريزد:

برو

برو

برو تا دوك ِ پيرزن از ديو بگيريم

روز است و ساعت ِ خواب ِ ديو

برو

برو از كوه‌هاى بلند

از بيابان‌هاى بى‌آب و علف

از رود...

 

و كنار ِ رود بود

كه چين و چروك ماه

بوى اسب گم‌شده مى‌داد

كفش‌هايم را برداشتم

همه‌جا سنگ بود و مَرد

سنگ زدم

هوا پر شد از در ِ قديم ِ خانه

                                    از آهن

كليد درْ كودكى چرخاندم

و دوباره كوچك ِ پدر شدم

پر از آغوش و شرم و اشك.

 

آه... مادر!

اسب ِ بالدار ِ قصه‌هايت

تكه ابرى شده

كه تنها غبار آوازش بر تاقچه مانده است.

و تو اى ماه!

اى غريبه!

مثل باران ِ ميان ِ كاج

خنده‌يى مى‌شوى

كه گنجشك مى‌ريزد

و صدايى كه خيسم مى‌كند،

و بارانى

كه از نگاه درخت مى‌خندد.

ماه كوچك!

شاه‌پريان ِ خفته‌ى مادر!

خداحافظ

 

هيچ‌چيز در باد شيهه نيست

مى‌روم

درها به چمدان ختم مى‌شود

سايه‌ات را تا مى‌زنم

و چمدان

دهكده‌يى كه ديگر به اسب‌ها نمى‌رسد

اسب‌ها

يالشان زمين مى‌ريزد

و بر آن‌ها ردّ ِ پاى من

بى‌هيچ سايه‌يى.

 

در باد هيچ‌چيز شيهه نيست

در قاب پنجره اسب مى‌نشيند

و بو مى‌كشد قرص ماه تازه را

اتاق روشن مى‌شود از يال

مى‌روم تا دست بر يال برخيزم از خويش

و اسب كه در خاطرات من دور بود

از تاقچه مى‌گذرد.

فصل دوم:

 

از ابر

 

1

 

حادثه در ساك بود

كنار آيينه مى‌خنديد

به شباهت دور من

 

از ريل ِ زيپ گذشتم

با ساكى پر ِ سؤال:

در كوچه از من جا ماندى

كه از سايه‌ها پرسيدم

چگونه اين‌همه شبيه من شدى؟

گفتى: كوچه از قطار گذشت

 

به دنبال سايه‌ات كوپه كوپه دويدم

ناگهان ساك زمين خورد

من ماندم و

ريل‌ها رفتند.

 

2

 

از ابر مى‌آيى

با بادكنك ِ جيب‌ها

سايه‌هاى بازيگوش ِ كودكانمان

چشم در چيدن ستاره‌ها دارند

 

ما دلخوش نزوليم

كه بر صدف ِ دست‌ها

آواز همان قطره باشى

 

از فراز ِ روز به خاك مى‌رسى

جيب‌هايت مى‌تركد

كودكان ستاره‌ها را به زمين مى‌ريزند

و ما سر بر خاك

قطره‌ى پيشانى‌مان

در صدف زمين مرواريد مى‌شود.

 

3

 

پرستو

باران مى‌شد و مى‌خواند

بى‌آن‌كه حتا خيس شود

 

تو بر بال پرستو چتر شدى

من پر از پرنده گفتم:

چترها كوچه را تاريك مى‌كند

كوچه را ببنديم

ـ بال پرستو هست ـ

 

كوچه را شب كردى

و حالا...

پرستوى تاريك ِ تاريك

لب ِ خشك ِ درخت.

 

4

 

با مسافرهاى كوچك

در باد مى‌وزم

و خش‌خش‌ام

خلخال ِ زنان ِ رهگذر است

 

بسيار زمين زير پايم رقصيده است

بسيار مردان تاول ِ تن به ساقه‌ام سپرده‌اند

و بسيار زنان آرزويى دور بر سينه‌ام حك زده‌اند

اينك تنها باد برگ‌هايم را

بر خواب كوچه خاك مى‌كند.

 

5

 

كنار چشمه روز مى‌شوم

كه تكه‌يى از آن بال پرنده است

پشت پرچين ِ چهره‌ام

به چين و چروك ماه مى‌رسم

من، مرز

دور

ديوار

نمى‌دانم

پرواز ِ زخمى ِ روز از پرنده مى‌افتد

و من پرنده‌يى غريب بر دست ِ باد.

 

6

 

گربه كه مى‌گريد

شب

سرمه بر خاك مى‌ريزد

 

كنار درگاه

زن

فربه‌تر از سايه‌اش بر ديوار

گربه‌ى گرسنه را كيش مى‌كند

 

دُم بر دوش

گربه بر استخوان‌پاره‌ى ماه چنگ مى‌كشد.

 

7

 

جدار ِ خاكى ِ خواب‌ها

تن به پرده‌ها مى‌ساييد

باد، پيراهنم را

از چمدان ِ پيشانى‌ام با تكرار ِ اين سؤال تكاند:

چرا بين ما خيابانى از تيك‌تاك ِ ساعت مى‌گذشت؟

 

هميشه پنج بود

زن انتظار ميله‌ها مى‌شد

و ميله‌ها مى‌شد

                   خشك

و ميله‌ها مى‌شد

                   سرد

و من از چاهى مى‌گفتم كه حدقه‌ى چشم قرن‌هاست

 

سرانجام ماه ِ فراز‌آمده

سُر خورد از پلكان ِ ابر

كلافى شد كنار ِ پنج ِ عصر

و بيمارستان از ساك ِ پسر گذشت.

 

8

 

پشت ِ خنده‌ى هر ستاره‌يى

كوه مى‌ايستد فراز ِ تو

دشت مى‌ريزد فراز فراز

خنده مى‌شود لب ِ شب

نغمه مى‌شود لب ِ باد

 

ماه سيب ِ سرخ ِ تو را مى‌رقصد

و كهكشان، مرور تلاطم اندوهت

آن‌گاه كه پروانه‌يى به قاب دفتر مى‌كشى

و جهاز هفت‌خواهران را

از كلاف ِ آسمان

پشمينه‌ابرى گرداگرد صاعقه‌ى دستان مى‌پيچى

 

به ناگهان

صبح مى‌رويَد و

خورشيد مى‌نشيند فراز ِ تو.

 

9

 

پرنده از كبود ِ افق مى‌سرود

زن، سياهى ِ انگور به نخ مى‌كشيد

آشفته‌ى بوى مرد ِ خويش

در انديشه‌ى ماهى و شب:

ـ كى برمى‌گردد اين مرد؟

 

دوردست ِ روز

به بوى كوسه و خون آغشته شد

رؤياى ِ خوش ِ زن

زخمى ِ طبل و سنج

گيسو به باد داده

دل در مشت

سخت به ساحل برآمد و

صخره شد و

خفت بر سينه‌ى سرد دريا.

 

10

 

از ابر، اشكى گفتم

كه لب ِ كاسه‌ى ماه پرنده را مى‌خوانْد

 

و ديگر اشكى گفتم

كوچه را به زير ِ طاقى دستم مى‌كوچانْد

كوبشى يكريز

كه از دير‌آمدنت طاق شده بود

و به چتر كوچكت فكر مى‌كرد

شهر كودكى‌ات در شيارهايش خفته بود

 

و ديگر اشكى گفتم

آن‌قدر در خويش خوانْد

كه ابرى شد و

بر سفيد ِ كاغذ

كولى ِ غريب ِ سياهى كه مى‌بينيد.

 

11

 

اشك ِ زن

          ـ انگور ـ

بر شاخه‌ى دوردست

 

اشك مرد

          ـ گردو ـ

پر پيچ و خم

 

اشك من

          ـ انار ـ

زير دندان تو

سرخ و دنباله‌دار

 

12

 

دلم تكه‌آسمانى مى‌خواهد

تا اسب‌هاى دور را بستايم

تا شكوفا شوم.

 

تكرار آجر

تكرار پنجره خاموشم مى‌كند.

 

زينى برمى‌دارم

مى‌گريزم از شهر و

به صبح مى‌ريزم

شايد كه حرفى بشوم.

 

13

 

آسمان، تن‌پوش كوه

پرنده بر كناره‌ى ديوار

شب از آن‌ها مى‌سوخت.

 

سايه‌يى گيوه‌به‌دست

بر ديوار

مى‌گذشت از من.

 

انگار پرنده بود

از صدا مى‌ترسيد.

 

14

 

كنار بلوط پير

مى‌خندد پيرمرد

مى‌رويد رؤيا

 

در موج‌خيز ِ گذشته

زير آسمان ِ لك‌لك‌ها

تكه‌يى از زمان را به دور مى‌ريزد

 

نگاهى به ابر مى‌دوزد

شكل ِ درخت فكر مى‌كند:

چرا پرنده نشد؟

 

15

 

من شعله بودم از انار

و شفاف از گل ِ ابريشم

اما آن خانه ديگر نيست

 

سرخ بودم از ارغوان

و محزون از گل اشك

آن كوچه ديگر نيست

 

اكنون

          ديوار هست

          من هستم

          و ديوار.

 

16

 

زمستان گذشت

از دستار ِ سفيدش

گلوله‌يى حتا در دستانم خاك نكردم،

حسرتى كه آهش

چشم ِ آدمك‌برفى شد.

 

پشت پنجره چيزى نيست

جز زوزه‌ى باد

در مرور ِ حياط كوچك.

 

17

 

شب ِ مرا كسى نمى‌خوانَد

چشم‌ها:

نگران ِ بُن‌بست ِ دست‌هاى من

به سوسويى تكيه داده‌اند

 

پشت پنجره

باد، مسافر محزونى‌ست

عصاى خستگى‌اش را

بر ماه ِ خونينم مى‌كوبد

و فواره‌يى استخوان در اتاق مى‌رويَد.

 

18

 

ديوار

سر بر سينه‌ى پرنده.

و قطار ِ واهمه

از خاطره‌ى شهرى مى‌گذشت

 

دست‌هاى ‌دور من:

اضطراب پرچم

بر دوش ِ سرباز ِ كوچك

 

ديوار

سر بر سينه‌ى قطار.

و پشت‌بام ِ هميشه

انديشه‌ى گريان ابرى در تكرار.

 

19

 

آواز پلك تو

          ـ بهار ـ

كه مى‌موجد شقايق بر گندم‌زار

و مى‌خندد.

 

آواز پلك من

          ـ كلاغ ـ

كه بر دوردست ِ برف

مى‌غارد و مى‌گويد:

خوشا رؤياى پلك تو و

سرك‌هاى نگاه.

 

20

 

مى‌چرخانم

زمين پير را

مى‌چرخانم

و همان فال كهنه:

 

از مرمر ِ سياه

زنى پشت درهاى بسته

گندم‌زار ِ سوخته در نگاهش نشسته

***

همراه گردباد، گم مى‌شوم

بر ضرب كوليان ِ سعدى مى‌رقصم

به تام‌تام موزها مى‌رسم

و در چشم‌انداز شتران ديرينه‌سال، باديه مى‌شوم

نيستان

          نيستان

بيد مى‌نوازم

و به اضطراب رهگذرى

كنار ِ حافظيه

مى‌چرخانم زمين پير

و همان فال كهنه را

 

21

 

برگ ِ‌نگاه

به ساقه‌ى مردمانم

گره بزن

تا دوباره‌ى ابر

خونى باشد

بر درخت كه پرنده بخواند

بهار برويد

 

زمين، در اضطراب.

ماه، صورت ساده‌ى هميشه نيست.

برگ ابريشمين گره بزن

به مردمان ِ خشكيده‌ى زمين.

 

22

 

آن‌چه بر كوه مى‌رُست و

بر گيسوى خاك مى‌تافت

ستاره‌يى از كهكشان رده‌ى خون بود

كه مى‌گذشت

از فراز دره و دشت

 

از اين‌سو باد

و پژواك ِ اندوه ِ اسب

بر خفته‌ى مرد

بر غربت ِ تفنگ

 

23

 

سرشار ِ بوسه‌ى ماه

          ـ كودك ـ

به ساعت شب

ستاره‌ها كوك مى‌زند

 

فردا

بر ترك ِ ماديان ِ ابر مى‌نشيند

تشنگى را به چشمه

خستگى را به گندم مى‌دهد

تنگ ِ غروب، جرعه‌ى آتش را

مى‌ريزد در آغوش ِ كوه

 

آه...

در اين گهواره‌ى سترگ، تنهايى را

اين‌چنين لالايى‌خوانم

 

24

 

برف مى‌باريد

پرنده خفته بود بر پرده

باغچه تازه مى‌شد از ابريشم

و گنجشك، عريانى شاخه‌يى را به لبخند مى‌نشست

 

ميان چهار‌ديوارى

در آغوش پرنده

تنديسى خفته بودم.

 

25

 

لابه‌لاى بوسه‌ى پرستوان فاش مى‌شوم.

پرندگان ِ حريص،

اين خبر را به لانه مى‌برند،

در چكاچك ِ منقار و تن ِ ستبر ِ من.

 

پرنده‌يى نيست

كه چيزى از خون من نداند:

خون سبز پرواز

 

26

 

با سياهى ِ دست‌ها

به گدايى اگر آمد

ماه بر دامنش بيفروز

 

با پريدگى ِ رنگ

به گدايى اگر آمد

سيب سرخى به دامنش بياويز

 

با خاموشى ِ نگاه

عشق را

بر دروازه‌ات اگر افروخت

بهار لبخندش باش

به عادتى ديرينه

تهى از لقمه‌نان است.

 

27

 

از عصر ابريشم و انار

به خشم پدر و چيدن پسر پلى زده‌ام

خنده را در خاك بايد جست

 

كودكان رود

حريص بودند و

صدف بر دست مى‌كاشتند

 

لميده بر شاخه‌ى غروب

در پى سنگى بودم

در پى شكل ِ قريب ِ تو

 

كوله‌بار گنجينه‌ام بر دوش

دروازه‌ى خشم پدر و چيدن پسر در آغوشم رُست.

 

28

 

مثل اين زن غريبه

كه كودكش چمن است

مى‌شكنم دور از هياهوى بازار.

و كفش‌ها سنگ مى‌شود

من از مردمى كه مى‌مانم

سايه‌ام را به جا نمى‌آورند.

 

اتاقك بلوار

مردى را از تن بيرون مى‌آورد

كاج‌ها را آب مى‌دهد

له مى‌شوند چمن‌ها

زن ديگر نيست.

 

تو مى‌آيى

سايه‌ام بزرگ مى‌شود

و سنگ ِ‌حرفى‌از عبور

در كفش‌هاى‌ خيابان است.

 

29

 

شب سياه است

مثل تو! گربه‌ى كوچك!

 

باد از طاقت ِ شهر گذشته

درها همه بسته

و پوست ِ خنده: تاريك

 

ماه از پيشانى‌ات نمى‌گذرد

تكه‌هاى هوا

آواز مرگ است

پنجه بر شب مياويز

فرصت مهربانى ‌نيست

آرام

     آرام

بخواب در تاريكى ِ‌تن.

 

30

 

باد

تنها مشترى ِ فالگير ِ پير بود

 

بسيار تن به پنجره و ديوار كوفت

فالگير اما تن به رؤيا داده بود

باد

از سرخ‌ترين گل‌ها جامه پوشيد

از سپيدترين روزها چهره آراست

و از تيره‌ترين شب‌ها بر شانه گيسو افشاند

 

پير از هيبت ِ زن بر ساقه تكيد

رعشه‌وار

فنجان ِ قهوه بر سينى ِ دست گذاشت

بى‌آن‌كه درنگى در نگاه زن كند

در فنجان ريخت

گريخت از خويش:

« آه... اكنون من

خنده‌ى لبان ِ مرگم

گواراترين قهوه »

 

تكه‌يى هوا در مشت پيچيد

تا شد و زمينش در خود كشيد

و ديگر برنخاست فالگير ِ پير

 

باد از خانه برخاست

و پشت پنجره

تا دوردست ِ افق

تاريكى، پرنده‌يى شد.

 

31

 

مى‌گذرى

بى‌آن‌كه بدانى عقربه‌هاى ساعت

در چندمين خانه،‌ آمدنت را بى‌تابى مى‌كند

 

تمام درها خاكسترى‌اند

و من شكل ِ‌غريبى كه پشت تير برق از ياد مى‌روم

 

آه... اكنون ديگر عشق

كودكى‌ست بر پله‌ى هشتى نشسته

بر بال شكسته‌ى قنارى‌اش مى‌گريد

و چشم، كوچه است تا تو برگردى.

 

32

 

در پاييز بود

مسافر ِ بى‌چتر

از حرف ِ بريده‌بريده‌ى قطار

خواب رفت

 

شكوفه‌ها،

پشت باران.

و جمجمه‌ى مسافر، خُرناسه‌ى قطار را جا گذاشت

 

حالا شاخه‌ها

نى‌لبك ِ آفتاب‌اند

دست‌هاى‌من اما

كنار ِ‌ريل ِ به‌جامانده چتر مى‌شود.

 

33

 

قو از گلى مى‌گويد

كه از صخره

حرف دورى‌ست

و پشت ِ شب گم مى‌شود.

كجاست قايق شكسته‌يى كه در باد آهنگى‌ست؟

 

به هيچ قويى نمى‌رسد

به هيچ صخره‌يى نمى‌ريزد

اين‌همه را مرد مى‌بيند

با قلم‌موى سبزش

كه تو را كنار رودخانه جا گذاشته است.

 

34

 

از اعصاب ِ خاله‌خرس‌هاى سرگردان

در بى‌كودكى مى‌گذشتم

و ابر

قصه‌يى كه مادربزرگ به بشقاب ِ صبح نگذاشت

 

به چشم‌به‌راهى ِ عروسك‌ها

از روسرى ِ سپيد ِ كاج خواهم گفت

و از پشت ِ ابر ِ قصه‌ى مادربزرگ

توپ بازيگوش را

به كوچه خواهم ريخت

و تا « گرگم به هوا » خواهم دويد.

درست مثل اين قطارى

كه از شهر مى‌گريزد

و به دشت مى‌ريزد.

 

35

 

پرنده‌ى آبى و

                نيزار

روزى كه از رود گذشت

 

از غروب، پياله‌يى بر صخره پاشيدم

و تو خط كشيدى بر چهره‌ى ماه

به شاخه‌ى كناره آويختم و

چهره چيدم از آب

 

شب ريخت

بر آواز ِ نيزار و

پرنده‌ى آبى گريخت.

 

36

 

روز را گره مى‌زنم

به ديدار

 

فصل‌ها بادكنك مى‌شود

پر از هواى آمدن تو.

راه، گرهى كورتر از روز

بى‌مسافر و مأيوس.

 

لب ِ خشك ِ باد

گلو

گره‌خورده به گريه

ريخته از چهاررنگ، مى‌مانم.

 

37

 

شب، حادثه را ورق مى‌زند

و در دست خاك، مچاله مى‌شود

كنار ساحل فكر مى‌كنم:

به انديشه‌ى اوراق ِ ماهيگير

و روزنامه را برمى‌گردانم

 

برمى‌گردد

روزهاى دورى كه خواستن

ساحل روبه‌رو بود

و ما بر صخره‌هايش مى‌ريختيم

پا در لبْ‌پر ِ آب

 

حالا روزنامه را جمع مى‌كنم

تور ِ‌هيچ به دوش

به خانه‌يى مى‌روم كه نيست.

 

38

 

تنهاتر از آغاز

خواب ِ من ته‌نشين مى‌شود

 

هزار بادبان

رمنده از باد

سوى تهى ِ ساحل مى‌وزند

من

   سليمان و انگشترم به دست،

اما پرنده‌يى به زبانم نمى‌آيد.

پرنده‌يى پر و بال‌اش همه: شب،

و ناله‌اش: بختكى در بيدارى.

 

39

 

ايستگاه راه‌آهن

روزى نشانى ِ ما را مى‌پرسد

و به كوچه مى‌شكند

تو ايستاده‌اى در سراشيبى از لحظه‌ها

دست‌هايت:

چمدان‌هاى بى‌رمق

 

قطار مى‌آيد

مى‌گذرد

تو را در آن‌سو گم مى‌كنم

و در كوچه‌ها

ايستگاه مى‌شوم

فصل سوم:

 

از پرنده بودن

 

1

 

تشر زد چو توفان به باغ تنم

تكانيد گل‌هاى ‌پيراهنم

 

به آشوب ِ پاييز ِ سردى سپرد

تن ِ سبز ِ تاك و تن سوسنم

 

شب ـ آغشته دستش‌به‌غم ـ رنگ زد

گل ياس و نيلوفر دامنم

 

و با تار ِ شب غربتم را نواخت

چو زد زخمه بر زخم‌هاى تنم

 

و پوشاند در هاله‌ى تيرگى

هياهوى خورشيد ِ پيراهنم

 

دريغا كه اكنون در آشوب اشك

در انديشه‌ى تلخ جان‌كندنم.

 

2

 

ابر اندوهى به بارانم كشيد

بارش اشكى به توفانم كشيد

 

خواستم هم‌خانه باشم با سكوت

لهجه‌ى سرخى به طغيانم كشيد

 

دست من گير! ـ اى اهورامزد من! ـ

خنده‌ى‌ چشمى به عصيانم كشيد

 

بى‌كس و دلواپس و ليلاصفت

چشم مجنون تا بيابانم كشيد

 

تا بميرم با تب صد نى‌لبك

پاى شوقم تا نيستانم كشيد

 

روح من! آرى بريز از چشم من

ابر لبخندى به عصيانم كشيد

 

3

 

مجروح، روحم از شقاوت است

اندوه من چه بى‌نهايت است

 

پشت نقاب چهره‌ام ببين

آشوب، آتش و قيامت است

 

حرفى نمى‌زنم ز عمق ِ زخم

تا اشك راوى شكايت است

 

منظومه‌ى سكوت و ماتمم

در من هزار و يك حكايت است

 

وامانده‌ام چو خسته‌عابرى

بر جاده‌يى كه بى‌نهايت است

 

4

 

آتشم من دود و آهم نيست

شعله‌ى اشكى گواهم نيست

 

خواهش درياچه‌يى پاكم

دست دريا تكيه‌گاهم نيست

 

معبد روحم فروپاشيد

خلوت ديرى پناهم نيست

 

تا كه تنها با تو بنشينم

خانقاهم، خانقاهم نيست

 

تا به رؤياى ‌تو مشغولم

اشتياق روى ماهم نيست

 

باورم كن اى تمام من

غير كوى‌ات قبله‌گاهم نيست

 

5

 

باز ساعاتى كه از آنم نبودند

رفته‌رفته زخم‌هايم را فزودند

 

پنجه‌هاى شوم مرگ‌آلوده‌شان باز

بر سر ِ من سايه‌ى وحشت گشودند

 

لحظه‌هاى پوچ ِ خيل ِ آدمك‌ها

مرگ ِ تلخ ِ لحظه‌هايم را سرودند

 

گزمه‌گان ِ وحشت ِ شهر ِ سياهى

لابه‌لاى سايه‌ها با من غنودند

 

آه... از جنس مترسك‌هاى ولگرد

رفته‌رفته زخم‌هايم را فزودند

 

6

 

و... مى‌پرسى چرا تنهاترينم

چرا آلوده‌ى يأس زمينم

 

بيا و لحظه‌يى با من يكى باش

ببين تقدير تلخ واپسينم

 

ببين ايام شومى در نگاهم

ببين خط سياهى بر جبينم

 

جهنم در جهنم خاطراتى

بخوان از لحن سرخ آتشينم

 

كوير وحشت عصرى عطش‌بار

لهيب آتش و سوز زمينم

 

چرا پنهان كنم هر آن‌چه هستم

زنى آشفته و كولى، همينم

 

7

 

زندگى، ضرب تو بر طبل ِ‌من ِ بدنام است

لحظه‌ى سوختن روح من ِ ناكام است

 

دشت ِ پاييزى ِ آبستن ِ نيرنگ و دروغ

قصه‌يى پوچ كه مجهول و پر از ابهام است

 

زندگى، بهت ِ شب و حسرت سرخورده‌ى من

و هم‌آغوشى‌ ِ ما با شبح اوهام است

 

صحنه‌ى كوچ زنى دربه‌در و غمگين است

صحنه‌ى تلخ پشيمان‌شدن از ايام است

 

زندگى، عرصه‌ى ترديد و گريز از فردا

رنج و اندوه من از خواب و خيالى خام است

 

زخم ِِ صد قافله بر دوش‌كشيدن، آن‌گاه

مرگ، پايان همين قصه‌ى نافرجام است

 

8

 

آفتاب از خانه‌ى من پا بريده‌ست

روبه‌رويم ساقه‌ى شب قد كشيده‌ست

 

در هجوم دردها، در اوج غربت

روى پلكم شاخه‌ى ابرى خميده‌ست

 

ريشه‌هاى وحشى ِ بغض ِ غريبى

باز امشب در گلوگاهم دويده‌ست

 

وقت باران خوردن ِ آيينه‌هايم

وقت پنهان كردن اشكم رسيده‌ست

 

فرصت كتمان بغضم نيست اى واى

اشك روى گونه‌هاى من چكيده‌ست

 

در شب ِ توفانى آلونكم آه...

دست‌هاى من به ويرانى رسيده‌ست

 

9

 

بى‌تو شهرم قاب ِ بى‌تصوير شد

بى‌تو هر نقشى به غم تعبير شد

 

بى‌تو اندوهى كه در آيينه بود

در شب آشفته‌ام تكثير شد

 

بى‌تو آه و آتش و بيهودگى

گرد من پيچيد و چون زنجير شد

 

بى‌تو باران، بى‌تو درياهاى دور

در نگاه خيس من تفسير شد

 

بى‌تو اى مفهوم شادابى و شور

شهر شادى‌هاى من دلگير شد

 

10

 

تن ِ برگم و زخم‌ها ديده‌ام

در آغوش خاشاك خوابيده‌ام

 

من از ترس ويرانى و انزوا

به آلونك ِ خواب كوچيده‌ام

 

شب از شاخه‌هاى درخت سكوت

تب غربت و درد را چيده‌ام

 

و در خلوت سايه‌سار حضور

چو پيچك بر اوهام پيچيده‌ام

 

كمى خسته‌تر از درختان باغ

هم‌آواز پاييز پوسيده‌ام

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 8:8  توسط آفاق شوهانی  |