تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى - خوانش یک
..

 


شكل كتبى  آدم‌ها

 

(خوانش شعرى از هرمز على‌پور)

                                               

اين حدس‌ها فقط مى‌تواند به رنگ ذهن شما باشد
اين فاصله تنها مى‌تواند از روح من برخيزد


اين‌طور اصلاً زيبا نيست كه هر تداعى
تو را به ساختن گريه برانگيزد


من پيشنهاد مى‌كنم يك رنگ سپيد بپاشيم به روى تقويم‌ها
اين كوچه‌ فقط مى‌تواند به نام تو رنگ دهد


ولى هرچه من شكل كتبى آدم‌ها را به وسواس مى‌كشم
تو در يك آدم شفاهى خود را به كشتن مى‌دهى


كه هر خيابانى از گام‌هاى ما تلقى ِ خودش را دارد


و من اين روز‌ها تنها به يك پلاك فكر مى‌كنم
دست ما ولى به روى زنگ است كه حرفمان به منزل‌هاست
به.*


اين شعر يك تغزل مدرن است، و يك سرگردانى زيبا و يك تعليق شگفت را در بطن خود دارد.هر دوى اين حالت‌ها در كنار هم و به طور توأم پيش مى‌روند و نمى‌توان مرزى ميان آن‌ها متصور شد به گونه‌يى كه شعر در قطع و وصل مضمونى‌ ـ ساختارى خود، به هر دوى اين حالت‌ها اشاره دارد و جواب نيز مى ‌دهد، در اين ميان اما تأثير من ِ شاعرَ، بايد در ماى ِ مخاطب بررسى شود كه اساس اين يادداشت بر همين نكته استوار است.
در بند اول اين شعر دو مصراع هست كه متن ِ هر دو با يك حكم آغاز مى‌شود و همان حكم را نيز ادامه مى‌دهد :
حكم اول: اين حدس‌ها فقط مى‌تواند به رنگ ذهن شما باشد.
حكم دوم: اين فاصله‌ تنها مى‌تواند از روح من برخيزد.
چرا اين دو مصراع را حكم تلقى مى‌كنم؟ براى آن‌كه در هر دوى آن‌ها يك يقين ‌ِ منفك‌شده از يك ترديد ِ طاقت‌فرسا ديده مى‌شود : در حكم اول واژه‌ى «فقط»، و در حكم دوم واژه‌ى «تنها» اين اصل را به عهده دارند. يعنى آن‌كه شاعر، از يك ترديد هميشگى‌ـ همگانى جدا مى‌شود و حكم‌اندازى مى‌كند، مهم اين است كه در اين حكم‌اندازى «من ِ تعريف‌شده‌ى هميشگى»، نه به «توى ِ تعريف‌شده‌ى هميشگى»، بل‌كه به «شُماى ِ تعريف‌نشده‌ى همگانى» مرتبط است. يعنى «من» در مقابل ِ «شما» مى‌ايستد و به عبارت بهتر، از او جدا مى‌ايستد، چراكه شما به‌ «حدس‌ها» و  « گمان‌ها » ـ حاكى از ابهام و تعليق و حتا عدم ـ متكى‌ست، اما من به « فاصله» ـ حاكى از وضوح و حضور و حتا وجود ـ تكيه دارد، به علاوه حدس‌ها در حوزه‌ى ذهن، بر ابهام خود مى ‌افزايد اما فاصله، در حوزه ى روح بر وضوح خود صحه مى‌‌گذارد. پس در اين تقابل و جدانشينى، من با شما سخن مى‌گويد اما ميان اين‌ها نه‌تنها اشتراك نيست بلكه اختلاف نيز ديده مى‌شود.
شعر با همين روند و همين تقابل ادامه دارد : حكم اول ـ حكم دوم/ حدس ـ فاصله/ ذهن ــ روح/ شما ـ‌ من/ و در نهايت ابهام ـ وضوح.
حدس بزن! اين‌طور اصلاً زيبا نيست كه هر تداعى تو را به ساختن گريه برانگيزد.تو مى‌توانى اين را حدس بزنى! «تو» كه از ميان «شما» برخاسته‌اى مى‌توانى با تكيه بر ذهن، بر همين ابهام بيفزايى. تو مى‌توانى مخاطب فرضى يا توى ِ فرضى ِ گم‌شده در ميان شما، يا هر توى ديگرى باشى ، اما نكته اين جاست كه مى‌خواهى حكم اول را به اثبات برسانى، پس حدس مى‌زنى كه اين‌طور اصلاً زيبا نيست كه هر تداعى تو را به ساختن گريه برانگيزد.البته تو مى‌توانى حدس‌هاى ديگرى هم بزنى اما همه‌ى اين حدس‌ها به رنگ ذهن شماست كه به ابهام و تعليق مى‌افزايد و فاصله‌ى موجود با حكم دوم را مى ‌افزايد يعنى هرچه تو ،بيش‌تر حدس بزنى و اين ابهام و تعليق را گسترش دهى، فاصله‌ى حكم دوم و در نتيجه فاصله با حكم دوم افزايش مى‌يابد.
حالا فاصله از حكم دوم مى‌خواهد بر وضوح خود تكيه كند : من پيشنهاد مى‌كنم يك رنگ سپيد بپاشيم به روى تقويم‌ها/ اين كوچه فقط مى‌تواند به نام تو رنگ دهد. من در حكم‌اندازى خود اصرار دارد و از «فقط» استفاده مى‌كند، اما اين اصرار دروغين است، من در مقابل توى مخاطب يا توى ِ فرضى ِ گم‌شده در ميان شما، يا هر توى ديگر كوتاه آمده است و مى‌‌خواهد فاصله را كم كند. آن وضوح در حكم‌اندازى نيز دروغين است، چراكه «من» به جاى قطعيت، از «پيشنهاد» حرف مى‌زند، با اين‌همه حذف زمان با پاشيدن رنگ سپيد به روى تقويم‌ها مى‌خواهد اين گرايش‌هاى دروغ را پنهان كند اما   ‌نمى‌تواند! چراكه اين كوچه‌ فقط مى‌تواند به نام تو رنگ دهد.
«كوچه» شكل عينى‌تر فاصله است. من در ادامه‌ى وضوح و حضور حكم دوم، به تويى كه از ميان شما حدس زده بودى تعلق خاطر پيدا مى‌كند و از يقين ِ حكم دوم به ترديد مستتر در آن رجعت مى‌كند. به عبارتى اين روند از يك ترديد به طرف يقين، موجب حكم دوم شده بود؛ اما من با ديدن تو، اين حكم را ديگر نمى‌خواهد قبول كند و اين ديدن، او را از آن يقين به ترديدى ديگر مى‌افكند.
اين چه حالتى‌ست؟چه بلايى بر سر «من» آمده است؟ «من» با آن قاطعيت در حكم دوم، با ايجاد فاصله، با‌ آن لحن تحكم‌آميز كه: اين حدس‌ها فقط م‍‍‍‍‍ى‌تواند به رنگ ذهن شما باشد، با آن‌همه توپ و تشر، حالا با ديدن يك «تو »عاشق شده است و اين «تو»، پلى ميان آشتى ِ «حدس» و «فاصله»‌ به حساب مى‌آيد، پس شگفت نيست كه خود نيز به جاى «شما» به «حدس» پناه مى‌آورد: ولى هرچه من شكل كتبى آدم‌ها را به وسواس مى‌كشم/ تو در يك آدم شفاهى خود را به كشتن مى‌‌دهى.
«من» از «فاصله» به «حدس» دچار مى‌شود. من نيز حدس مى‌زند، ديگر اين فاصله ميان من و شما به خاطر وجود «تو» كم و كمتر مى‌شود، حتا اگر شكل عينى ِ فاصله كه كوچه بود، ما را به خيابان ببرد: كه هر خيابانى از گام‌هاى ما تلقى خودش را دارد.خيابان وسيع‌تر از كوچه است،خيابان مى‌خواهد به من‌ كمك كند كه آن فاصله را بيش‌تر به رخ بكشد اما «من» ديگر قادر به حفظ فاصله نيست، من خودش نيز دچار حدس شده است، براي همين مى‌خواهد در تقابل ميان من و شما، تو را برگزيند و«ما» را ايجاد كند چنان‌كه مى‌گويد: كه هر خيابانى از گام‌هاى ما تلقى خودش را دارد.
از اين‌جا به بعد به جاى حكم اول و حكم دوم، تنها يك حكم داريم : ما!در اين جا اختلاف به اشتراك مى ‌رسد و تقابل ميان آن عناصر ِ جدانشسته به يك هم‌زيستي مى ‌انجامد، چنان‌كه هر خيابانى از گام‌هاى ما تلقى خودش را دارد، يعنى آن‌كه خيابان ـ شكل عينى ‌تر فاصله ـ نيز مى‌تواند حدس بزند يا آن‌كه تلقى خودش را داشته باشد!
«من» با «تو» در اين خيابان‌گردى به خانه‌ى مورد نظر خودشان مى‌‌رسند: و من اين روز‌ها تنها به يك پلاك فكر مى‌كنم. «من» خود را به تلطيف مى‌رساند، آن حذف زمان (يك رنگ سپيد بپاشيم به روى تقويم‌ها) با ذكر «روز‌ها» تلطيف مى‌يابد و به گذشته‌ى خود برمى‌گردد،چنان‌كه حكم‌اندازى را با تكيه بر كلمه‌ى تنها آغاز مى‌كند : و من اين روز‌ها تنها به يك پلاك فكر مى‌كنم. اما خودش نيز قبول دارد كه اين حكم‌اندازى، ديگر فايده ندارد چراكه تويى نيز در كار است، من، ديگر همان «من» اول نيست كه در مقابل «شما» صف‌آرايى كند و حكم دهد، جالب اين‌كه حكم دوم (حكم من پيش از عاشق شدن) با حكم اول (حكم شما) هم‌سو بود، چراكه هر دو را همان من اعلام مى‌كرد، يعنى آن‌كه من پيش از عاشق شدن به جاى خود و شما حكم‌اندازى كرده بود ولى حالا مى‌بيند كه اين كار‌ها نتيجه نداده است : دست ما به روى زنگ است كه حرفمان به منزل‌هاست. فاصله‌ها از كوچه به خيابان رسيد و خسته شد و به يك پلاك و به يك زنگ بسنده كرد، يعنى فاصله‌ها به نفع حدس‌ها كم و كمتر شد و كنار رفت، اما حدس‌ها چه شد؟ حدس‌ها ادامه دارد: هرمز على‌پور با آوردن يك مصراع در انتهاى شعر حدس‌ها را باز هم ياد‌آور مى‌شود، او مى‌گويد: حرفمان به منزل‌هاست/به.
تو حدس به كجا يا به چه چيز! اين جاست كه من، از ترديدى ديگر به يقينى محكم‌تر مى‌رسد، من از ميان شما به تو دل مى‌بندد و عاشق مى‌شود.

 

 

پانوشت :

 

هرمز على‌پور، مجموعه‌ى شعر «54 به دفتر شطرنجى »، ص 69ـ68

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 18:38  توسط آفاق شوهانی  |