يك شعر بلند
از مجموعهى «با شهرزاد اين قصه منم»
(مجموعهى چاپ نشده)
گم شده بودم انگار
نه مىشد او را ديد
نه مىشد او را خواست
چينىهاى شكسته را كنار هم گذاشتم
مىچرخم و مىشكنم
تاب مىخورم لاى دستانت
بادبزنها را كنيزان زمين مىگذارند
و من از چشمان ِ امير تاب مىخورم تاب
معلق ميان زمين و آسمان
انگشتر ياقوت و دستان دور من
بيشتر از هيچ مىارزد آقا خريدارى؟
وقت صلوة ظهر
و شهر رى خلوت
بازارچه را دور مىزند
به سوى حرم مىدوم با قضاى هزار نماز
هنوز اينجايى مادر؟
به گمانم از من گذشته است
نذر و نياز يا دخيلى كه مىبندى
سر از بازارى كه در نياوردم
اكنون چينى شكسته به كجا مىبرى؟
بندزن و بندباز منم دختر!
گم شده بودم انگار
نه مىشد او را ديد
نه مىشد او را خواست
دلت پيش من بگذار
برو
بند مىزنم برگرد حرم نزديك است
هروله رفتم تا حرم
به گلوله بسته بودند نجف را
معلق بين زمين و آسمان
هقهقكنان
بر تربت ِ امير بىتابم
در محاصرهى گرگها
مولاى من! اكنون چگونه بنشينم
اكنون چگونه خود را در اين بازار مكاره بيابم؟
گم شدهام انگار
و راه تباهىام پيدا
دخترم! شام است اينجا
بر بارگاه نشسته يزيد برو!
كنيزان بادبزنها بر زمين كه گذاشتند
شهرزاد شدم
سر از قصهيى درآوردم مست
چرخيدم و رقصيدم بر زمين پست
چشم در چشم او
و دست بر ياقوت انگشترش
پلكها بسته و رام ِ من يزيد:
ـ هل من سُكراً مزيد؟
شراب ريختم و دست كشيدم
آرام آرام بر ياقوت
امواج سرخ از سر گذشت
تلخ و بىتاب بر جزيره نشست
كمىآنطرفتر قايق بىبادبانى گذشت
دست به دامان ناخدا شدم
مردان مأيوس من!
دل بر ضريح ببنديد
ساحل اگر چه دور صبح نزديك است
در اطراف حرم گشتم و رفتم به گريه:
گم شدهام انگار
رفتم به استغاثه:
نه مىشد او را ديد
رفتم به التماس:
نه مىشد او را خواست
مرد تسبيح به دست
زير عبا ضلع جنوب آينه گرداند
هرولهكنان آينه گرفتم
گفت: «از شيوخ غريب قونيهام گفتمى اين آشوب كجا برى؟»
ـ عاشقم و گم شدهام
ـ گمشدهى عشق منى هى! صنما!
سر بر خاك شرمگين گفتم:
ـ عاشق روى جوانى خوش و نوخاستهام
آه كشيد و دست زير عبا برد
ـ اين ياقوت بساى و خوب در آن بنگر تا درآيى به بلادش
دست كشيدم
دست كشيدم
سرخ مىشد
و سبز مىشد
و دست مىساييدم
تا وسيع غروبى كه من بودم:
ـ الله اكبر
الله اكبر
اشهد ان لا اله الا الله
ـ هنوز اينجايى مادر؟
ـ هيچ نگو شاهچراغو دور بزن!
گشتن را گشتم و گشتم
خانقاهى بود و مردانى
هو هويى بود و تف تفى
چونكه بديدم دف دفش نور شدم به تف تفش
گشتم و گشت و گشتمى
كنار قلعهى دختر ايستاده بود
از پلههاى قلعه بالا رفتم
با لباس يكدست سبز
نگاهم كرد
گرفتم لبهى ايوان را
زمين لرزيد و پلهها فروريخت
چه كشتگان بىشمارى!
آواز من كجاست خواهرم
بسطامى گفت و خفت
و من بر خاك ارك
پا كوبيد و آب نبود
هرولهكنان رفت و برگشت
گشت و مىرفت
هاجر مأيوس بيابان بود:
ـ گم شدهام انگار
نمىشود او را ديد
نمىشود او را خواست
چند قطره آب!
چند قطره آب! كربلايى!
ـ ضرر ديره ارات
هاى منه مهرانو تا كربلا الله اكبر
الله اكبر اشهد ان لا اله الا الله
چشم چرخاندم و شيخ ديدم
كفتران حرم دانه مىداد
ـ بيا اين قلب ياقوتت!
رو گرداندم سوى صالحآباد
ـ كج نكنى با چو منى
گفتمت هين راه برو
دست به زير عبا برد و قالى از غيب درآورد
ـ به شاهزادهمحمد در آواز زنان سنگشده كليد خواه
پلك بر هم گذاشتم و از هيبت باد لرزيدم
هدهد پر بر شانهام كشيد:
اين فرش سليمانت چگونه است؟
شايد كه بلقيس باشى
از هوهوى و هياهو چهره پوشيدم
سر بر زانو گذاشتم
چون چشم گشودم
مردمانى سنگشده ديدم
پاى هر سنگ نشستم و اشك ريختم و كليد خواستم
اشك ريختم و اشك
بلور شد
سر برآوردم و بلورفروش گفت:
ـ تا اهرام راه طولانى در پيش دارى پسرم!
خورجين برداشتم
هرولهكنان گريستم:
گم شده بودم انگار
نه مىشد او را ديد
نه مىشد او را خواست
قالى از جيب تكاندم
پهنتر از پهن نمىشد
سرافكنده بلورفروشان را دويدم
بيابان بود و ظل آفتاب
تف بر زمين و زمان چنگ در خاك بيابان زدم
و هقهق اسماعيل زمين و زمان مىشكافت
چنگ زدم چنگ
و مردمان گذشتند و سكه در كاسهى من
جرينگ
جرينگ
جرينگ
ـ صبر كن! كجا مىروى شيخ؟
ـ احرام بستمىسوى كعبهى دل
ـ بگير اين بازيچه آبروى من برد
قالى گرفت و تكاند
الله اكبر گفتم و سوار شدم
هوهو و هياهو برخاست
هدهد چرخيد و گفت:
«به هوش باش تا خاك بر خليفهخداى نريزى كى خاطر او شوريده گردد»
پس خنديدم اى بانوى من!
از پچپچ موران ِ سقف
دامن كشيدم بر آب
و رد ِ شيخ بر آب رفت
جزيره بود و مردان پا در گل
دست به دامان ناخدا شدم
گم شده بودم انگار
نه مىشد او را ديد
نه مىشد او را خواست.