تبليغاتX
وب نوشته‌هاى آفاق شوهانى
..

 

 

دو شعر تازه

 

از مجموعه‌ى در دست چاپ

 

 

 

بدترين عادت

 

 

بدترين عادتى كه تو دارى

لابه‌لاى آشغال‌ها مى‌گردى

تا دوباره او را بردارى

او اسبِ پير ِ احمقى‌ست

جزيره‌ها را به آب بينداز

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 19:24  توسط آفاق شوهانی  | 

 

يك شعر بلند

 

از مجموعه‌ى «با شهرزاد اين قصه منم»

 

(مجموعه‌ى چاپ نشده)

 

 

 

گم شده بودم انگار

نه مى‌شد او را ديد

نه مى‌شد او را خواست

چينى‌هاى شكسته را كنار هم گذاشتم

مى‌چرخم و مى‌شكنم

تاب مى‌خورم لاى دستانت

بادبزن‌ها را كنيزان زمين مى‌گذارند

و من از چشمان ِ امير تاب مى‌خورم تاب

معلق ميان زمين و آسمان

انگشتر ياقوت و دستان دور من

بيشتر از هيچ مى‌ارزد آقا خريدارى؟

وقت صلوة ظهر

و شهر رى خلوت

بازارچه را دور مى‌زند

به سوى حرم مى‌دوم با قضاى هزار نماز

هنوز اين‌جايى مادر؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 16:40  توسط آفاق شوهانی  |