مشترك مورد نظر
مشترك مورد نظر در دسترس نيست
تنها كلمه
يك كلمه
به سمتى بگير كه باد نَبَرَد پيراهنات
باز هم روى دست باد بگومگوى ِ لباسهاى من
شكم داده پيراهنام
با باد خوابيده حمام آفتاب گرفته
مشترك مورد نظر در دسترس نيست
حرفها را جمع مىكنم
روسرى كه ناگهان از طناب
به كنار از دستهاى تو مىرفت
تمام مسيرها به سمت تنها يك كلمه يك كلمه كه نزد خدا
به سمتى بگير كه راه بدهد
شكل مرا در اين پيراهن
بوى بهارنارنج دارد
سوخته از نفسهاى همراه
اين از پيراهنات
مشترك مورد نظر در دسترس، مُرده است
اما من اتو مىكشم اين سهشنبه را
رختها با باد شكل تو مىشوند
اين كلاه، اين شال، اين پيراهنات
تمام مسيرها به سمت مشترك مورد نظر
باد خورده اين كلمات من
بشنوى اگر تنها كلمه يك كلمه
به دستهايم مىرسى با باد
كه دست گرفته اين دستگاه ِ مورد نظر خاموش
«خرد و خراب و مست» با باد است كه مىپيچم از تو.
نامه ی اول
نامه.فوری.فوری.
آشیل عزیز!
به فکرم رسید برایت بنویسم که تصمیم من قطعی قطعی... اما چه می شود کرد پیش از تو به فکرم رسید کاسه کوزه ها را شکست برش داشتم از طبقه ی هفتم شوت اش کردم میان زباله ها، تصمیم ام همان است جای دوری نرفته زیر پنجره ی خانه ی شماست برش دار از میان تپاله ها. پر رویی کرد چک و چانه اش را بشکن هر طور شده بخوانش جواب را فوری فوری برایم ئی میل کن.منتظرم.
دختر هفتم اورانوس
نامه ی دوم
نامه.فوری.فوری.
آشیل عزیز!
پدرم گفت: سه، دو، یک، چهار، پنج، شش، هفت
گفتم: هفت، شش، پنج، چهار، سه، دو، یک
آفرودیت گفت: یک، دو، سه، چهار، پنج، شش، هفت
کرونوس چپ چپ به پدر نگاه کرد می دانی که تیتان(1) است در هر حال به پدر نیاز داریم
گُرزت را بردار و بیا. من توی تخت جمشید روی شیر سنگی نشسته ام تا می خورَد حرفی نیست اما شیرم که تمام شد، فکرش را بکن از می خورَد «وای»(2) بر من می وزد می فرستمش، بفرست با آن جواب فوری فوری
دختر هفتم اورانوس
1.تیتان:غول
2.وای:باد
نامه ی سوم
نامه به پدر.فوری.
دیگر از دستم کاری ساخته نیست.قبل از من بیدار شده قرار ِ من این بود که ساعت، راس هشت ِ صبح بیدارم کند، هفت نشده خانه را روی سرش گذاشت.گفتم خانه را کجا می بری؟گفت کجا.مانتوی مشکی پوشید، در را باز کرد و رفت نمی خواستم مشکی بپوشم به هیچ وجه؛ اما دیگر پوشیده و رفته بودم، دلم می خواهد دوباره در بیشه ی «زبان گنجشک»(3) باشم.منتظر حکم اورانوسی شما هستم.چند تیتان را بفرستید که این الاغ چموش را برگرداند.
دختر هفتم اورانوس
3.بیشه ی زبان گنجشک:محوطه و محیط تیتان ها(غول ها)
فدرال ِ سامباتايى(1)
براى مردم ايلام
ديگر از من بيرون آمدهام
كروشهها را شكستهام
ديگر حتا «تو» قدر ِ مطلق نيست
فدرال ِ سامباتايى شما را مىخوانَد
از محور ِ مختصات راه مىبَرَم
به اعداد ِ صحيح سوت مىزنم
اين پيرمرد چرا عصا نمىگردانَد شال نمىاندازد،
از چشمهاى من مگر برنخاسته؟
مگر من چهارده سالهاش نيستم؟
رنگ ِ خون ِ شب ِ معاشقه دارد لبهايم
و در تيرگى ِ موهايم
شب، مقروض ِ مقروض است
از من كه با كنار
از من كه با كنار ِ تو ريسه رفتنم بود
نويز افتاده روى خندهام
نگاه كن!
اين يا قرن بعد
ديگر از رفتنم از پا افتاده
همينجا زير درخت يا قرن بعد
هزاران چشم از شاخهها نگه داشتهاند ثانيههايم را
مىگويند مىآيى تا
سرچ كردهام
افتاده به راه مُردهى من تنها از تخمه مىشكند
نمىدانم با كى يا با
من اين پنجره ببند به تار مويم بسته را
مىبندم باكى نيست اما
خربزه خوردن با دوستان
عجب نويز مىخورم ليز
رفتنم مىرود روى پوست ِ چند دهه آنطرفتر
چه خبر از ها؟
از «خروسها خوابند»؟
مىقدقدم با قدقدا
باز كن اين تار مو از پنجرهْ يك مانيتور
تا ديدنم آمده ببيند تو را
بى خوابىات در قرن بعد بى دوستان يا با
حالا گفتنم بگويد با همين كه مىآيد بگويد را
پهه! حرفى از نمىزند كيبورد ِ من كه امروز
الاغ! اين پنجره مىريزد تا نويز
لگد بزن از اين به مُرده را.
شعر واقعی پیچیده
است
گفت و گوی علی حسن زاده با آفاق شوهانی
موضوع «بحران مخاطب» در شعر امروز ما از موضوعات بحث انگيز سال هاي اخير در حوزه ادبيات بوده است که شاعران حرفه يي شعر امروز - مثل علي باباچاهي، حافظ موسوي، مهرداد فلاح، ابوالفضل پاشا، کوروش همه خاني و... - در گفت وگوهايشان بدان پرداخته اند. موضوع «بحران مخاطب» در شعر امروز ما، بهانه يي شد تا در خصوص آن با آفاق شوهاني به گفت و گو بپردازم. آفاق شوهاني (شاعر و منتقد معاصر)، در سال 1346 به دنيا آمد. آثار او عبارتند از؛ تنهاتر از آغاز (مجموعه شعر)، در اين نه در سيزده (مجموعه شعر)، من در اين شعر آفاق شوهاني تويي (مجموعه شعر).
---
-نخست از بحثي جدل انگيز که در اين سال ها مطرح شده است، آغاز کنيم؛ گسستي بين مخاطبان و شعر امروز اتفاق افتاده است که اين گسست منجر به ايجاد بحراني با عنوان «بحران مخاطب» شده است. آيا مواجه شدن شعر امروز با بحران مخاطب مبداء تاريخي دارد؟
در طول 15- 10 سال اخير که در حوزه شعر به نگرش عميق تري رسيده ام بر من مسلم شده است که مخاطب اثري که بتوان آن اثر را از هر حيث «شعر» ناميد، بسيار اندک است و من همواره در اين عرصه جست و جوگر مخاطب خاص بوده ام... برعکس اين را نيز مي توانم بگويم که هر جا آثاري از قبيل شبه شعر، نظم واره، تجريدي و منفعل خوانده ام، آن آثار غالباً رويکرد عام داشته اند، دهان به دهان گشته اند و به آوازه و شهرت رسيده اند براي مثال مي توانم به تعدادي از شعرهاي شعارزده و سطحي و دم دستي اين دوره استناد کنم که چنين شعرهايي هميشه اقبال عام داشته اند، در حالي که از آغاز انقلاب نيما و نزديک شدن آثار او به ذات و جوهره شعر، مخاطب عام دچار سرگشتگي مي شود و اديبان و شاعرنماهايي همچون حميدي شيرازي پا پس مي کشند و جبهه مي گيرند و جناب فروزانفر با شنيدن اشعار نيما در زمان شعرخواني او، زير ميز پنهان مي شود و به خنده مي افتد و با تمسخر مي گويد؛ اين آقا چطور نمي داند که اينها وزن و قافيه ندارند و شعر نيستند؟ اجازه بدهيد کمي به عقب برگرديم؛ پيش از نيما، انديشه فاصله گرفتن از معيارهاي کلاسيک، از ذهن ايرج ميرزا، بهار، عارف و عشقي گذشته بود چنان که عشقي در مقدمه نوروزي نامه مي نويسد؛ «ما محکوم نيستيم که هميشه سبک ادبي چندين ساله فرتوت را دنبال کرده هي به کرات اسلوب سخن سرايي سخنوران عهد عتيق را تکرار بنماييم. بايستي در اسلوب سخن سرايي زبان پارسي تغيير داد.»يا اديب الممالک فراهاني در اعتراض و احتراز از تقليد قدما مي گويد؛ «اي ادبا تا به کي معاني بي اصل مي تراشيد ابجد و کلمن را؟» همچنين کساني چون تقي رفعت، ابوالقاسم لاهوتي، جعفر خامنه يي و خانم شمس کسمايي در تجدد و رويکرد به شعر نو، از پيشگامان بودند که البته با خودکشي رفعت، تشکل اين پيشگامان در تبريز از هم پاشيد. اما نيما يوشيج با سرودن شعرهايي همچون «قصه رنگ پريده...» و «افسانه»، شعر نو فارسي را پايه گذاري کرد و کساني چون حميدي شيرازي نتوانستند اين شيوه جديد را درک کنند، پس مهار از کف دادند و تيغ دشمني برگرفتند و البته هواداران او يا کساني که من آنها را مخاطب عام مي نامم، همان شيوه حميدي شيرازي را در پيش گرفتند و نيما مجبور شد شعرهاي خود را مثلاً در مجله موسيقي منتشر کند، يعني آنکه در هر دوره يي مي توان به همين شکل نظر داد که مخاطب خاص شعرهاي حرفه يي اندک بوده است.
براي توضيح يا استدلال بيشتر يادآوري کنم که نيما در نخستين کنگره نويسندگان ايران مي گويد؛ «تا شيوه کار در هر کدام از اين قطعات، تير زهرآگيني، مخصوصاً در آن زمان به طرف طرفداران سبک قديم بود، طرفداران سبک قديم آنها را قابل درج و انتشار نمي دانستند. با وجود اين در سال 1342 هجري قمري بود که اشعار من صفحات زياد منتخبات آثار شعراي معاصر را پر کرد. عجب آنکه نخستين منظومه من «قصه رنگ پريده» هم که از آثار بچگي به شمار مي آمد جزء مندرجات اين کتاب و در بين نام آن همه ادباي ريش و سبيل دار خوانده مي شد و به طوري قرار گرفته بود که شعرا و ادبا را نسبت به من و مولف دانشمند کتاب (هشترودي زاده) خشمناک مي ساخت. مثل اينکه طبيعت آزاد پرورش يافته من، در هر دوره از زندگي من، بايد با زد و خورد رودررو باشد.»اين روند از زمان نيما و حتي از زمان مشروطه تا به امروز ادامه دارد. عامه مردم از شعر کوچه مشيري لذت مي برند و زمستان اخوان ثالث ايده آل آنهاست، يا تعدادي از اشعار سياسي شاملو ورد زبان شان شده است. اما هنوز که هنوز است با «شب پره ساحل نزديک» يا « سيوليشه» يا «کار شب پا» يا ساير اشعار جدي نيما نتوانسته اند ارتباط برقرار کنند، مگر تک سطري که البته هنگامي که مي بينند به خاطر آن تک سطر بايد يک شعر ساخت مند را به دقت بخوانند و آن را کشف کنند و فرازهايي از آن را به ذهن بسپارند، عطايش را به لقايش مي بخشند.
برای خواندن متن کامل این گفت و گو در سایت روزنامه ی اعتماد این جا را کلیک کنید
جنون نوشتار و اجراى استعارى زبان و بررسى پيشزمينههاى متن
و سطرهاى بىبهانه گفتند
اشكهاى مجتبى پورمحسن به درد ما نمىخورد
و جهان را از سر سطر آغاز كرديم
سطرهاى چندم تا چندم از كتاب تو كه مقدس نبودم
ماجرا از آن شبى شروع شد
كه يك شب تلفن نداشتيم
خطها 2233760نداشتند
كسى به اين سطرها زنگ نمىزد
از بسكه از تقابلهاى تكرارى
زنگ زدنات و زنگ زدنام
اين به آن در
ايران روى ديوار
نقشه مىكشيد
خط مىكشيد روى سطرهايى
كه با من آ اينجورى بوديم
يك روز معشوق زبان بودى
شباش توى بغل استعاره
تا صبح نخوابيدى از بسكه زنگ نزدى
پس زمستان نزديك بود
و دروغ هاى زيادى
براى بافتن داشتم
از بسكه بلند شدم
و از تلفن عمومى
به پورمحسن زنگ مىزدم
امروز به سطرها استراحت دادهام
شب با خودم مشغولم
از بسكه تلفن نداشتيم.(1)
دو شعر تازه
از مجموعهى در دست چاپ
بدترين عادت
بدترين عادتى كه تو دارى
لابهلاى آشغالها مىگردى
تا دوباره او را بردارى
او اسبِ پير ِ احمقىست
جزيرهها را به آب بينداز
يك شعر بلند
از مجموعهى «با شهرزاد اين قصه منم»
(مجموعهى چاپ نشده)
گم شده بودم انگار
نه مىشد او را ديد
نه مىشد او را خواست
چينىهاى شكسته را كنار هم گذاشتم
مىچرخم و مىشكنم
تاب مىخورم لاى دستانت
بادبزنها را كنيزان زمين مىگذارند
و من از چشمان ِ امير تاب مىخورم تاب
معلق ميان زمين و آسمان
انگشتر ياقوت و دستان دور من
بيشتر از هيچ مىارزد آقا خريدارى؟
وقت صلوة ظهر
و شهر رى خلوت
بازارچه را دور مىزند
به سوى حرم مىدوم با قضاى هزار نماز
هنوز اينجايى مادر؟
سال نو مبارك
ز كوى يار مىآيد نسيم باد نوروزى
از اين باد ار مدد خواهى چراغ دل برافروزى
فرا رسيدن سال نو را به همهى شاعران و نويسندگان تبريك مىگويم و اميد آن دارم كه در سال جديد، شعر و ادب سرزمين ما بيش از پيش رو به تعالى برود؛ و اهل قلم روزگار بهترى را پيش روى خود داشته باشند.چنين باد!
همينكه باران زد
(خوانش شعري از بيژن نجدي(
همينكه مزرعه پوست به گندم داد، ساقه كشيد
در سرنوشت سبز گياهىاش
همين كه باران زد
ساقه بازگشت به خانهاش در خاك
زنى پرسيد: «امروز چند شنبه است پسرم؟»
مردى فرياد زد: «خدايا سال هزار و سيصد و چند است»
پاييز كه بيايد من يازده ساله مىشوم
دلم مىخواهد با مادرم بروم، زير چادرش
وقتى كه روزها
غروب ِ هر روز نماز مىخواند
پاييز است
از زير چادر نمازش آمدهام
پير.
با دندانم نوشتم: خشم
مثل گاوهاى اسپانيا چشم در چشم يك قصاب
با پاهايم نوشتم: ساقههاى سبز برنج، مثل گاوهاى لاهيجان
چقدر مهربان اما
چقدر خسته
در برنجزارهاى سرد.*
ماهيان گمشده در برف
براى همهى عزيزانى كه در سرماى
افغانستان از دست رفتند
من ريگ اين خواب گرفتهام
حاضر شده با كلماتم
لب دريا نشسته بودم با ماهى
هى هى هى كن ابر پاك شود
از سرما، از سر ِ افغانستان
ـ گم كه شد ماهى بگو! خضر ما دريا برويم (1)
موسا بىآتش
يوشع آب به تن
ـ برف مىخواهيم چهكار آقا!
ما حاصل اشك آدميم (2)
سرمان سبز، ساقهمان ستبر
سفيد سفيد يكدست خضر برآب
ماهى كه گم شده افغانش كجاست؟
سراب مىبينم خواهر انگار
گم شده به دريا
بيار ابر پاك كنيم از فرط سرما كودكم
دنبال خضر دويدهام با سبد به دريا (3)
ـ دريا؟ درياى ما كجا؟
ما گفتهايم با برف تا آب شود دريا
پى خضر پابهپاى ما
يوشع بيا!
ما خواب افغانستان گرفتهايم به رگ.
پانوشت:
1.حضرت موسا گفت: بارخدايا كجا يابم او [خضر] را؟ گفت: بر ساحل دريا نزديك صخره، و دلالت او ماهىست [ماهى كه همراهتان است ناگهان گم مىشود] چنانكه گفتيم آن ماهى زنده شود و در دريا راه كند بر آن راه بيايد تا او را بيابى. (تفسير ابوالفتوح، داستان موسا و خضر )
2.پس چون « آدم » ـ عليه السلام ـ پذيرفتن توبه بشنيد، از شادى، گريستن بر او افتاد و چندان آب از چشم او بدويد كه درختان ِ پربار و ميوه با منفعت خلق برست ( تفسير طبرى، قصهى پذيرفتن توبهى آدم )
3.اشاره به يوشع است كه با سبدى كه ماهى در آن بود، حضرت موسا را همراهى مىكرد ( مآخذ پانوشت شمارهى 1)
بخشى از شعر بلند «شما هم مىتوانيد اين شعر را ادامه دهيد»
(از مجموعهيى با همين عنوان)
ديروز از آينده ورق مىزنم ورق
باز از آدينه به شنبه مىرسم
روبهروى دوربين روبهروى تو
حالا زوم بر شيطان راه بر آدم بسته
كلاكت!
سه، دو، يك!
«خداست يا پسر خداست يا پسر يوسف نجار»
ـ بعد چى؟
تنهاتر از آغاز
آفاق شوهانى
تهران: نشر نشانه، 1376
فصل اول:
از اسب
... و اسب كه در خاطرات ِ من دور بود
از تاقچه مىگذرد.
پشت ِ مرز ِ چوبى
بر قلعه، چند تكه ابر مىخوانَد.
چشم كه مىگشايم
به جز رود و جفت ِكفشهايم كسىنيست
شيفته از شيههى باد
مىروم تا دستْ بر يال ِ اسب برخيزم از خويش.
تا چشم كار مىكند:
اسب نيست.
درختى كه كنار ماه، برگ برگ مىگريد در آب
اسبش را گم كرده است
و من كنار رود سنگ مىشوم
بر چين و چروك ماه.
سر بر دامنش
از در ِ نقرهيى ِ قديم مىگذرم
و در آستانه، مادر ايستاده:
ـ مادر!
بگو ماه من! مادر!
آن خانهى قديمى كجاست؟
آن حياط توت و گردو،
آن درخت سيب،
كه سرشار از خورشيد بود،
آن سهدرى ِ ساده كه به هم راه داشت،
و آن صندوقچهى كوچك كه اسب من بود؟
شكل كتبى آدمها
(خوانش شعرى از هرمز علىپور)
اين حدسها فقط مىتواند به رنگ ذهن شما باشد
اين فاصله تنها مىتواند از روح من برخيزد
اينطور اصلاً زيبا نيست كه هر تداعى
تو را به ساختن گريه برانگيزد
من پيشنهاد مىكنم يك رنگ سپيد بپاشيم به روى تقويمها
اين كوچه فقط مىتواند به نام تو رنگ دهد
ولى هرچه من شكل كتبى آدمها را به وسواس مىكشم
تو در يك آدم شفاهى خود را به كشتن مىدهى
كه هر خيابانى از گامهاى ما تلقى ِ خودش را دارد
و من اين روزها تنها به يك پلاك فكر مىكنم
دست ما ولى به روى زنگ است كه حرفمان به منزلهاست
به.*
زمين مانده روى دست من
روزنامهها
از لب ِ قيچى ِ كودك گذشته
چشم ِ راست را برمىدارم
به تكهى ديگر مىچسبانم
دوباره مىمانم چه بگويم
نه سربهسرم مىگذارى
كه آسوده بخوابم
ودست از سرم برنمىدارى
كه بردارم از زمين ِ خدا.
ريز ريز ِ روزنامه را
كودك بر سر و روى عروسك مىريزد
و من مىخندم
چه مىتوان گفت؟
نمىگويم.
با قدقد مرغ ها راه مى برى
و بدهى ِ تخم مرغ هاى من تا خدا
چه كنم با حرص ِ سگ مذهب ات
ضمانت اجرايى كمتر از هيچ
اين كه قطعه قطعه ات كنم
يا همخواب سينه ى مرغ ها
در فر بچينمت
دكان تو را ببندم؟
ولنگ و واز حراجى ِ اكبر و اقدس
از كدام طرف بود؟
وراجى ِ من راه گيج مى رود سرم
گم مى كنم اين كوچه آن كوچه
باز پس مى افتد قرارم با ميرزا يك ساعت ِ ديگر
بيا كمى اين طرف تر نگاه كن
به اين سر ِ به حوا ساييده
شيطان به موهايش سنجاقك زده
بو مى كشد بوى آدم
كه هى مى كشد سيب تازه
روى بوم ِ عريان ِ من
كه پا در لب پر آب مانده
و ماهى ها غلغلك مى دهند هواى عصرش را
بيا كمى اين طرف تر حوا!
آدم نمى شوند اين ها
بيا نگاه كنيم به صدف هامان
ببين چه رنگى دارد پوست ِ كشيده ى ما
بيا دور تا دور دريا بچرخيم
ودور شويم، دور از چشم لعنت بارشان
بيا براى يك بار هم كه شده
آدم شويم حواى عريان!
كه شيطان به موهايت سنجاقك زده.